بر باد رفته هایی به نام معضلات اجتماعی در مازندران/ خزان سرد «بهار»


اجتماعی- اختصاصی استنادنیوز

همسر آزاری ، فرار از خانه و بی خانمانی و... از مشکلاتی است که جامعه امروزی ما را درگیر خود کرده است. زنان و دخترانی که خبری از اجتماع بیرون از خانه خود ندارند و وقتی هم خانه را جای امنی برای خود حس نمی کنند و به فکر استقلال در زندگی هستند و می خواهند روی پای خود بایستند اما به چه قیمتی ؟!!

 

کارشناس معضل اجتماعی در گفت وگو باخبرنگار استناد نیوز  درباره ی مشکلات عدیده ای که جوانان امروز با آن درگیر هستند گفت: روابط پدر و مادرها بعد از ازدواج مجدد از مسائلی است که به ‌عنوان یکی از آسیب‌ها مطرح است. «مرد و زن حق طبیعی‌شان است که بعد از طلاق و یا فوت همسر دوباره ازدواج کنند، اما شکل رفتارشان با بچه‌ها باعث می‌شود آنها حساس شوند و آسیب ببینند. نباید رفتاری در پیش گرفته شود که الگوی غیرعرفی و غیراخلاقی را نزد بچه‌ها ترویج کند. در برخی موارد حتی حاضر نیستند درباره وضع فرزندشان با هم حرف بزنند. در یک جمله، زن و مرد وقتی به زندگی جدیدشان ورود پیدا می کنند وظایف پدر و مادری‌شان را فراموش می‌کنند.

در حین صحبت با این کارشناس مرکز اورژانس اجتماعی بودیم که شنیدیم صحبت از خانمی است که من اسم مستعار بهار را برایش گذاشتم مثل اینکه از زندگی جدیدش راضی و دیدم بحث ها بیشتر شد و از مسئولش خواستم که با بهار خانم صحبتی داشته باشم، استقبال کردن و گفتن اتفاقا موضوع زندگی بهار یکی از آسیب های اجتماعی و همسر آزاری و بدسرپرسته. تصمیم بر این شد با این خانم بیشتر آشنا بشیم تا بهتر در جریان مشکلات به زبان آسیب دیده  باشیم که هماهنگیهای لازم انجام شد و بالاخره پای صحبت بهار خانم نشستیم؛

از نظر پوشش تقریبا مرتب با مانتو قرمز و شال گلبهی و رژ قرمز، خانم جا افتاده ای به نظر می رسید و البته چهره اش بیشتر از سنش به نظر می رسید کاملا مشخص بود در این دنیای درن دشت فقط سختی ها رو به دوش کشیده، صحبت و شروع کردیم :
*لطفا خودت و معرفی کن.
(اول به یه نقطه خیره شد و نفسی عمیق کشید و شروع کرد ) بهار هستم 30 ساله اهل گیلان در حال حاضر در مازندران زندگی می کنم .
*دوران کودکیت چطور گذشت؟
(آهی بلند کشید و گفت) ما یک خانواده سه نفره بودیم و پدرم کشاورز بود ، از نظر مالی هم میشه گفت زندگی متوسطی داشتیم، من هم مثل بقیه بچه ها به مدرسه می رفتم تا اینکه تو سن 13 سالگی مادرم فوت شد و پدرم بعد از چند ماه مجددا ازدواج کرد و حاصل این ازدواج دو برادر بود .
*چرا به فکر فرار از خانه افتادی؟
(با این سوال انگار همه چیز آوار شد برسرش یه نگاهی به آسمون کرد و بعد نگاهی به زمین) دو سالی از ازدواج پدرم می گذشت و بی توجهی ها و کمبود محبت های من شروع شده بود دیگه کم کم به مشکل مالی برخوردم و تو سن 16 سالگی تصمیم گرفتم ترک تحصیل کنم و بیرون از خونه کار کنم. تنها همدمم تو اون دوران دوست پسرم شده بود و همیشه حمایتم می کرد چون بزرگتر از من بود همیشه فکر می کردم می تونم رو نصیحت هاش و محبتهاش حساب کنم، تقریبا 35 سالش بود بعد از مدتی دوستی ما شکل دیگه ای گرفت و وارد رابطه ی جدیدی شدیم تا جایی که بارها از من سوء استفاده جنسی می کرد تا اینکه ترکم کرد و این رابطه باعث نابودی آینده ام شده بود این را خوب می دانستم و راهی جز فرار نداشتم . خیلی افسرده شده بودم.
 (تو اون لحظه به چی فکر می کردی ؟) بدون اینکه خوب فکر کنم فقط در لحظه زندگی می کردم و به عاقبتش فکر نمی کردم و تصمیم به فرار از خانه پدری گرفتم. سختی های زیادی کشیدم گاهی شبها در مسجد و امامزاده ها می خوابیدم و گاهی هم مورد سوء استفاده جنسی قرار می گرفتم .
تقریبا 10- 12سالی بود که از خونمون زدم بیرون به تنهایی زندگی می کردم و با پرستاری از افراد سالمند و کارگری در رستوران هزینه های زندگی را مهیا می کردم در همین سالها ادامه تحصیل دادم و دیپلمم و گرفتم.
*چی شد تصمیم به ازدواج گرفتی؟
بیشتر برای فرار از تنهایی و بی کسی. تو تنهایی های خودم بیشتر تو فضای مجازی می چرخیدم تا جایی که داشتن اینترنت از نون شب واجب تر شده بود ، تو همین فضای مجازی با پسری 22 ساله مشهدی آشنا شدم کم کم به ملاقات های حضوری رسیده بودیم تقریبا 8 سال اختلاف سنی داشتیم. بعد از چند ماه آشنایی و دیدارها به عقد موقتش درآمدم. البته خانواده ها از این ازدواج موقت اطلاعی نداشتن و به بهانه کار در شهرستان دیگه، شروع به زندگی مشترک کردیم . همسرم پسری بیکار و شدیدا اهل مشروب بود و بیشتر وقت ها هم کتکم می زد و آزارم می داد ولی بخاطر این که ترکم نکنه حرفی نمی زدم . حدود 6 ماه از زندگی مشترکمون گذشت تا اینکه متوجه شدیم که 7 ماه باردارم و همسرم برای اینکه زیر بار مسئولیت نره ترکم کرد و به شهرشون پیش خانواده اش برگشت. تو این لحظه بود که حس کردم پشتم به شدت خالی شد و دوباره بی کس شدم خیلی التماس کردم خواهش کردم که برگرده اما نشد برگشت که نگشت.( یعنی قبل از عقد موقت شما بارداری شدی!)
(بهار دیگه بی قرار شده بود انگار کنترلش و از دست داده بود و هی جا به جا می شد)
* در این زمان شاغل بودی یا بیکار؟
بیکار- بعد اینکه همسرم ترکم کرد شرایط مالی و جسمانی خوبی نداشتم و بی سرپناه بودم. با راهنمایی یکی از خیرین مرکز نگهداری حمایتی رو به من معرفی کردن تا با کمک آنها سروسامانی بگیرم.من با خودم فکر کردم راهی جز کار کردن ندارم ولی بخاطر وضع بارداریم کسی به من کار نمی داد با کمک مددکار مرکز نگهداری بهزیستی تونستم در یک مرغ فروشی شروع به کار کنم و یک اتاق هم اجاره کردم که جایی برای ماندن داشته باشم. اما بعد از یک ماه صاحب مغازه به مرکز نگهداری رفت و بخاطر وضعیت بارداریم گفت نمی تونه به من پناه بده و ازم حمایت کنه.
*به مرکز نگهداری رفتی؟
بله. دوباره به مرکز نگهداری رفتم و به کمک مددکارم مراحل بارداری را طی می کردم و تا زمان فارغ شدنم منو به خوابگاه موقت بردن.
*در این مدت با خانواده ات تماس نداشتی؟
زمانیکه به مرکز نگهداری آمدم مددکارم با خانواده ام چندین بار تماس گرفت اما کسی جواب نداد. (یعنی نمیخواستن از طرف تو خبری بشون ! نگاهش دوباره به زمین خیره موند)
*همسرت چطور! تماسی داشتی؟
بله. بارها باهاش تماس گرفتن و ازش خواستن که به اینجا بیاد تا سرپرستی فرزندش را قبول کند اما هر بار زیر بار مسئولیت نرفت و گفت هیچ ارتباطی با ما نداره و قصد حمایت هم نداره . متاسفانه حاضر به نگهداری ما نشد.
*از جنسیت فرزندت خبر داشتی؟ چرا نخواستی سرپرستیشو قبول کنی؟
تا جایی که خبر دارم فرزندم دختره- زمان زایمان رسیده بود و من هم تو این مدت فقط به آینده دخترم فکر می کردم که چطور بدون پدر می تونم تر و خشکش کنم و بدور از حیاهوی زندگی بزرگش کنم وقتی که خودم بی سرپناهم ! بعد از این که به دنیا آد حتی یکبار هم حاضر به دیدنش نشدم و از مددکارم خواستم سرپرستیشو از من بگیره . مسئولین بهزیستی هم بخاطر احتمال آسیب یا خطرات دیگر آینده ، تصمیم به این گرفتن که بچه رو به شیرخوارگاه ببرند که بردند . من هم با مسئولیت و اسرار خودم بعد از بهبودیم از مرکز نگهداری با کمک مددکارم به شغل سابقم در رستوران برگشتم وخانه ای اجاره کردم .
*همسر سابقت دیگه هیچ تماسی نداشت؟
البته بعد از مدتی چند باری تماس گرفت و از من خواست که با هم زندگی کنیم . اما من یاد التماس هام و تنهایی هام و سختی هام می افتم که چه مشقت هایی را کشید و اجازه نمیدم که از من سوء استفاده کنه چون زمانی که بهش نیاز داشتیم اون سلب مسئولیت کرد. برام جای سوال بود که چطور شد الان به فکر زندگی افتاد.
دست بردار نبود به زنگ زدن هاش ادامه داد تا وقتی که گفتم بچه ات و به شیرخوارگاه بردم قصد داشت دخترش و از شیرخوارگاه بگیره .ولی من گول حرف هاش و نخوردم و الان هم از یک سالمند نگهداری می کنم حقوقش هم خوبه و بصورت شبانه روزی در آنجا در کنار آن خانواده زندگی می کنم و سعی دارم حقوقم را پس انداز کنم تا خانه ای برای خودم بخرم.
فکر میکنی مقصر اصلی کیه؟
ببنین مقصر اصلی خودمم. البته پدرمم کم مقصر نبود . ولی من نباید از خونه فرار می کردم می تونستم موضوع رو با پدرم در میون بذارم شاید وضعیت کمی تغییر می کرد. البته یه موضوع دیگه هم اینه که اون موقع مثل الان شرایط ویژه بهزیستی و تا این حد نداشت یا من اشنایی نداشتم مثل خانه امن و مراکز اورژانس اگر من با یک مشاور یا مددکار درباره مشکلم صحبت می کردم شاید امروز به اینجا نمی رسیدم .
دوست داری برگردی کنار خانواده ات؟
سکوت. سکوت. سکوت .
شاید بهار خانم ما روی برگشتن به خانواده اشو نداره یا آغوشی بازی برای بازگشت نداره.





telegram estenadnews

مجموع رتبه (0)

0 از 5 ستاره

نظر خود را اضافه کنید.

ارسال نظر به عنوان مهمان

0
نظر شما به دست مدیر خواهد رسید

نظرات

  • هیچ نظری یافت نشد

معرفی کاندیدا سایت

انتخابات عملکرد

instagram estenad

telegram estenad

آخرین اخبار