خاطرات یک کهنه سرباز از عملیات ظفر هفت/جنگ تنها تير و گلوله و آتش و دود نيست

روزهاي آغازين شانزده سالگيم بود. در آن سن، تجربه جنگ را از سر گذراندن ...پديده هولناكيست ...وگاهي شك ميكنم  كه چگونه آن ساعات و لحظات وحشتناك را من تجربه نموده ام...!


به گزارش استنادنیوز؛ در نوجواني بسياري از مفاهيم را اصلاً نميفهمي...پدر بودن...فرزند پُر شور و شر و سر به هوا بودن...تمام دنيايت همان عالم خياليست كه به پيرامونت هيچ راهي ندارد... و فقط توئي ،و دنيائي كه قرار است همه ي آنرا به بازي بگيري...چشمان نگران والدينت از اهميت زيادي برخوردار نيست و تو ميخواهي فقط به خيالاتت دست يابي...وغافل از بهائي ميباشي كه بايد يك عمر آنرا بپردازي...

سپيده صبحي در اسفند ماه ٦٦ ...زماني كه هوا گرفته و ابري بود و قله هني قل در مرزكردستان ايران باعراق  به صحنه ي نبردي بين دو سوي جنگ تبديل گشته بود.
ما درحال پاكسازي سنگرهاي دشمن بوديم...دشمني كه چهره اش را نديده بوديم و آنها نيز ما رانميشناختند ولي ما هردو در حال جنگيدن و كشتن يكديگر بوديم آنان تا صبح همقطارانمان را قتل عام نموده بودند.
و اكنون مقاومتشان پراكنده شده بود.من به اتفاق چند تن از ديگرهمرزمان  در حال پاكسازي سنگرهاي فرماندهي محور عراقيها بوديم.  سرماي  بامدادي زمستان ، به صورتم ناخن ميكشيد… لحظه اي درنگ نمودم تا نفسي تازه كنم…به تعدادمان توجه كردم.. ما فقط شش نفر بوديم… به فرمانده دسته مان كه كنارم ايستاده بود گفتم: نيرويمان كم است …اگر دشمن حركتي كند براحتي دورمان ميزند…او به اطراف نگريست و گفت: راست ميگوئي…بي سيم نداريم تا از عقب نيرو تقاضا كنيم ، بهتر است تنها بروي و تعدادي از همرزمان را كه بالاتر از ما مشغول پاكسازي هستند بياوري…اطاعت كردم و تنها بسمت جائي كه ديگر دوستان مستقر بودند براه افتادم دستكشهاي بافتني ام را كه از هداياي مردمي بود از جيب شلوارم درآوردم و بدستم كردم.

منطقه مملو از مينهائي بود كه بصورت غير منظم و گسترده در آنجا پراكنده شده بود. هر قدمي كه بر ميداشتم نگران آن بودم شايد آخرين قدمم باشد.دائم خود را در حال انفجار و بين زمين و آسمان ميديدم…
بگمانم هر سربازي در زمان نبرد لحظات بي جان شدنش را با خود زمزمه ميكند…شايد ميخواهد چهره مرگ را براي خودش تجسم نمايد… چهره ئي كه هرگز آنرا نديده ولي ترسيدن از آن را دائم باخود بهمراه دارد و بيقرارش ميكند …. اين بيقراري ترسناك است و شجاعت درآن است كه بر اين ترس فائق شوي و بجنگ ات ادامه دهي.
دنياي درونم درگير نبردي سخت بود…نبرد فائق آمدن بر ترس …ترسي كه ميتوانست زمين گيرم كند…!

در همين احوالات غوطه ور بودم كه صدائي مرا بخود آورد…" ايمان جان…ايمان جان…اينها را چه كار كنم…؟

سرم چرخواندم… جمشيد رياحي يكي از همرزمان بندر گزي من بود… بسويش رفتم…نميدانستم به چه اشاره ميكند… نزديكتر شدم… در كنارش پنج نفر بروي زمين نشسته بودند…يكيشان بروي تخته سنگي چمباتمه زده بود… نزديكتر شدم…گفتم: چه شده جمشيد جان؟
گفت : اسيرهاي عراقي هستند… تا حال مقاومت مينمودند ، وقتي فشنگشان به پايان رسيد و قصد فرار داشتند در ميدان مين خودشان بدام افتادند…

اولين بار بود دشمنم را از نزديك و در مقابلم ميديدم…چقدر شبيه خودمان بودند…!

بي درنگ دستور فرماندهي را يادآوري نمودم…" بواسطه خطرناك بودند موقعيتمان اسير نبايد گرفت"…
گفت :يعني بكشم…گفتم:بله…
- من نميتوانم ايمان جان..!

بلافاصله بسوي هماني كه روي تخته سنگ نشسته بود رفتم…و در همان حال گفتم:وقت نداريم و نيرو كم است بايد سريعتر خلاصشان كنيم…

جمشيد ساكت شده بود…همانند چهار اسير ديگر…با چشمهايشان مرا نظاره ميكردند…سلاحم را محكم بدستم گرفتم و مسلح اش كردم…صداي كشيدن گلنگدن در محيط پيچيد…ديگرصدائي را نميشنيدم .
در مغزم طنين واژههائي بود كه هيچكس صداي برخودشان با يكديگر نميشنيد…كشتن…خون..دشمن… دوستان شهيد…انتقام…و..
اسير در مقابلم،خيره خيره مرا مينگريست…حتما او هم در درونش آشوبي بپا شده بود…شايد او هم مثل من در مغزش واژه ها بهم برخورد ميكردند…زن…فرزند..پدر…مادر…اسيري…مردن…

ما هردو در برزخي افتاده بوديم كه ديگران برايمان بوجود آورده بودند…برزخ من و او…در قله ي هني قل و در صبح سرد زمستاني روي داده بود…حتما او هم وقتي مرا مينگريست با خودش ميگفت :چهره دشمن من اينگونه است؟ چقدر آنان شبيه خودمان هستند…

به او نزديك شدم…سلاح را بالا آوردم…در مقابل پيشانيش قرار دادم…او گردنش را كج نموده بود و مستاصل و نا اميد به زمين خيره شده بود…گوئي من ديگر خودم نبودم…خالي شده بودم و گنگي عجيبي مرا در خود غرق كرده بود.
اسير سرش را بلند كرد …به چشمانم خيره شد و آرام گفت : " انا شيعه"…!

كلام او همانند نهيبي بر من وارد آمد…او هم شيعه بود…ما شيعه بوديم…هردو با يك اعتقاد مذهبي...جنگ ميتواند باعث ازبين رفتنِ همه ي اشتراكات شود…

سلاحم را پائين آوردم و بروي ضامن قرار دادم…رنگ به چهره اش

بازگشت…
كوچكتر كه بودم از پدرم آموخته بودم هرگاه دستكش بدستت داري و با كسي قصد دست دادن داري…به احترامش دستكشت را از دستت درآور…

دستكشم را از دستم بدر كردم و سپس دستم را بسويش دراز نمودم…دستم را نگريست…گوئي هنوز در عالم گنگيش شناور بود…بخودش آمد و لبخندي زد و دستم را در ميان دو دستش گرفت…خم شد تا بر آن بوسه زند…دستم را كشيد…او نفس ميزد...چشمانش به درخشش افتاده بود...انگار اميد بزندگي دوباره در وجودش دميده بود...
او گفت اهل نجف است و چهار فرزند دارد…چهار عراقي ديگر كه شاهد ماجرا بودند بلافاصله به زبان آمدند و دائم ندا ميزدند كه "انا شيعه…انا شيعه…"تا شايد جان سالم بدر برند…

جمشيد را نگريستم…لبخند رضايتي به لب داشت و ساكت بود…به او گفتم :خودت زحمت بكش و اينها را به عقب منتقل كن من بايد نيرو به جلو ببرم…
بار ديگر به عراقي اهل نجف نگريستم…لبخندي به يكديگر هديه داديم  گوئي ديگر او دشمن نبود...

به لحظاتي قبل مي انديشيدم …لحظاتي كه من تصميم گيرنده زندگي اسير درمانده اي بودم…نميدانم شايد اگر صحنه كارزا وارانه ميشد و سرنوشت من بدست او مي افتاد…تصميمش چگونه بود…؟شايد او هم تعدادي از همقطاران مرا در زمان و مكاني  نا معلوم  كشته بود…يا شايد او هم دلش به رحم آمده بود و اسيران ايراني را در جائي كه سلاح در دستش بود و دستور آتش داشت ، به گلوله نبسته بود…

راستش در آن لحظات سخت تصميم گيري
آنقدر اشتراكاتمان زياد بود كه از انسان بودنمان غافل شده بوديم، و آنقدر كينه به خوردمان داده بودند كه از محبت تهي گشته بوديم...جنگ باعث ميشوددر آن لحظات نبرد...فرسنگها از مرز انسانيت فاصله بگيري و در لحظه اي دوباره در آن غرق شوي...در جنگ مرز عشق و نفرت بسيار بسيار بهم نزديك است.و آنجا ميفهمي كه آدمي چه راحت به بازي گرفته ميشود.

ما  سربازان دوسوي ميدان هيچ دشمني با هم نداشتيم ولي كينه توزانه بجان هم افتاده بوديم...

يكي ديگر از ويژگي جنگها همين حس نامفهوميست كه سالها بعد كه به آن مينگري...شايد خنده ات بگيرد.
دشمني كه نميشناسيش وخصومتي بينتان نيست....اما ديوانه وار تلاش ميكنيد تا همديگررا بدريد...!

جنگ نا آگاهيِ هدفمنديست كه تا تجربه اش ننمائي و درگير طوفانهاي ويرانگرش نشوي...هرگز آن را نخواهي شناخت...ميدان جنگ تنها تير و گلوله و آتش و دود نيست...آنها ظاهر اين پديده است كه تمام ميشوند...ولي امواج ويرانگرش سالهاي سال درونت را ويران ميكند و هيچگاه نميتواني با آن كنار آئي...آري بگمانم جنگ در درون سربازاني كه زنده بازميگردند...هيچگاه به پايان نميرسد...!


خاطره از ايمان كفائي مهر /عمليات ظفر هفت
نويسنده ايمان.ك.م
آبان ٩٧





telegram estenadnews

نظر خود را اضافه کنید.

ارسال نظر بعنوان میهمان

0

نظرسنجی شهرداری کشور 1

نظرسنجی شهرداری مازندران2

instagram estenad

telegram estenad

آخرین اخبار